سال نو مبارک ......
سلام..خدمت همه ی دوستای با معرفتو بی معرفت....اميدوارم حال تک تک شما خوب باشه...بگو ايشالا....خوب اين هفته يه هقته خيلی خوب بود..خيلی خوب امروز هم يکی از روزای خوب بود......امروز نمی دونم خيلی خوشحالم يا خيلی ناراحت...امروز هر دوتای اين حسا رو داشتم....شايد چون نتونستم امروز کسی رو به سر منزلش نرسونم حس بدی دارم..نمی دونم تويی که می دونی کی هستی من تو رو به حال خودت نذاشتم....فقط دوست دارم خودت به حرف من برسی ..
عيد همتون مبارک 

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٧ ب.ظ توسط هیچکس
نغمه های دور .....
نيايش...
خدايا به من زيستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بيهودگی اش سوگوار نباشم...
خدايا تا مرگ را خودم انتخاب کنم اما آنچنانکه تو دوست می داری ..خدا يا تو چگونه زيستن را به من بياموز چکونه مردن را خود خواهم آموخت..
خدايا رحمتی کن تا ايمانم نام و نان برايم نياورد ..قوتم بخش تا نانم را حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم...
دکتر علی شريعتي...
سلام....بازم دیر کردم ..شرمنده....
وای نمی دونی اینجا بارون می باره از باروناي ناز که دوست داری فقط قدم بزنی..جاتون خای جای همتون قدم می زنم...
ممنون مريم که منو اينجا تنها نمی زاری..
کم کم داره بوی عید هم میاد..امسال هم گذشت چقدر زود این قافله عمر میره و میاد انگار همین دیروز بود که سال تحویل شد..این چند روز عيد رو باید خوش گذروند..من که سعی می کنم یه مسافرت تنهایی برم نمی دونی چه لذتی داره..اگه خدا بخواد می خوام برم آستارا...هم دیدن دوستای نتیم..هم عوض کردن آب و هوا ...
الان دیگه تو خونه ها مخ زنی بابا و مامان که عید رو چیکار کنیم..کجا بریم.خلاصه یا بچه ها می برن یا بابا و مامان..راستی اومدید شمال قدمتون روی چشم...
امروز روز درختکاریه.... مبارکتون باشه..
امروز یه شعر جدید رو واستون می خوام بنویسم..امید وارم خوشتون بیاد..
بخوان ترانه بخوان در شبی زمستانی
بخوان که بگذرد اين چله های طولانی
طلوع بودنت نازنين نمی دانی
چگونه می کشدم تا غروب ويرانی
صعود می کنم آخر به کوه چشمانت
به بلند ترين قله پريشانی
برای تنگ دل من چکامه ای سر کن
بهانه ی غزلم ~ آشنای بارانی
بگو عبور کن از بيشه های تنهايی
به سمت مزرعه ..سمت دو سيب عصيانی
و من برای دل تو ترانه می خوانم
شبی به خانه من هم بيا به مهمانی
امیدوارم خوشتون اومده باشه...
تا یادم نرفته بگم من تو یه وبلاگ دیگه هم می نویسم...لینکشو واستون می زارم..یه سری هم به اونجا بزنید با دوستای جدید هم آشنا بشید....
تا بعد خدانگهدار.....
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۱ ب.ظ توسط هیچکس یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳
چقدر دلم برای نفس کشيدن تنگ شده...!
سلام ..منو ببخشید این روزا دير به دیر آپ می کنم....اصل حالتون چطوره؟؟.امیدوارم خوب باشه.
ممنون که منو تو خونه ی تنهاییم ؛ تنها نمی زارین..
نه من ؛ نه تو
خودکارتو بردار ، یک نقطه بزار روی کاغذ ؛بعد یکی نقطه دیگه ، بالا ، پایین، چپ و راست؛ بعد یه نقطه دیگه ..وفتی اونقدر نقطه گذاشتی که یک حجم از نقطه های فاصله دار جلوت رو کاغذ بودن .نقطه ها رو بهم وصل کن .درست مثل نقطه بازی .انقدر خط بکش که بین نقطه ها که هیچ نقطه ای تنها نمونه...
حالا هیچ نقطه ای تنها نیست !
نقطه بازی برای کشتن است . برای وقت هایی که شبیه نقطه ، تنهایی . که یا تو لحظه ها رو می کشی ؛ یا لحظه ها تو رو .
در هر صورت تو بازنده ای . بازنده ای تنها .بازنده نقطه هایی که تنها نیستندو...تو تنها بازنده نقطه بازی هستی.
ای تویی کی نیستی
از تو دور شدم تا شاید بتونی فراموشم کنی
من همیشه زیر لایه های بارانی که زیر سقف می بارند به یادت افتم...
این باران لعنتی ...دورماندنمو رو غلغلک میده.....!
می خوام از دلتنگی بنویسم...
از این که اگه دلتنگ کسی هستی اگه خراش دلت مثه خون سرخه ...می تونی پیاده راه بری...اونقدر پیاده راه بری که هر وقت کف پات روی زمین بزاری ...دردش از درد و سوز سوختگی دل بیشتر باشه...به این می گن آرامش..
وقتی سکوت می کنم تموم حرفاش تو ذهنم تداعی میشه..تموم لبخنداش ...ای کاش بودی
این حرفامو هم گوش کن تویی که نمایی اینجا...
دوستای من تا حالا شده به دوستی رو دستی بزنی ؟
تا حالا شده دوستی که تنها همقدم لحظه های تنهایی ات بوده رو از دست بدی ؟
من اينکارو کردم...............................
من می گم وقتی سیاهی به اوجش می رسه ..به بارقه روشن تو اوون تاریکی می تونه امیدی باشه که تو رو نجات بده...
من منتظر او بارقه روشنم...تا همیشه
نگاه....
با نگاهت گرم می شوم
با صدایت روشن
با رفتنت اما
تا ابد خاموشم
***************
هرگز نیندیشید
که با هم بودن درست است یا نه
تنها بخواهید که با هم باشید
همین کافی است
آسان به نظر می رسد
نمی خواهید امتحان کنید !
سکوت من ..
برای ماندن خویش سخنی نمی گویم
به انتظار می نشینم
کودک سکوت
خود سخن خواهد گفت
خیلی احساس تنهایی می کنم....مواظب خودتون باشید تا بعد ...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٩ ب.ظ توسط هیچکس دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳
برای من ديگر فرشته ها پرواز نمی کنند...
سلام..امیدوارم حالتون خوب باشه..ممنون که به من سر میزنید..در ضمن لیلا هم در مورد نوشته هام تذکر داد ..ممنون .....می خوام امروز از خودم بگم ......فقط به خاطر اینکه حالا خودم هستم.حس هامو خیلی دوست دارم..اینکه می تونم دوست داشته باشم.می تونم .حس کنم داغونم رو دوست دارم ..فقط به خاطر اینکه می تونم حس کنم...مثه تموم شما هم من آرزو دارم.شاید آرزوی من با تو فرق کنه .ولی آرزو ؛ آرزو هست.. راستی بریم به گذشته..اون موقعه ها که رویا های بچگانه داشتیم..اون موقعه ها که بعد از شش روز درس، عاشق یه روز تعطیل بودیم.اون روزایی که همیشه به این فکر بودیم که زود تر بزرگ بشیم..درسمون تموم بشه..واسه خودمون کسی بشیم...کلاس دوم دبستان بودم خیلی دوست داشتم خلبان بشم..چون جو خونوادمون نظامی بودم دوست داشستم من هم خلبان بشم..ولی یه بار داشتم تلویزیون نگاه می کردم..یهو دیدم خلبان با هلی کوپتر سقوط کرد از اون روز از هر چی پرواز بود بدم اومد..تو چی تا حالا آرزو های بچگانتو مرور کردی..اون موقعه ها که عاشق لواشک بودی..عاشق پفک..یادش بخیر..از اون روزها خیلی روزا گذشته..ما بزرگ شدیم به تباهی کودکی..ولی این دورانی بود که باید می گذشت..
یه کم برگرد به اون زمونا ...جالب مرور خاطرات بچگی..
*****************************************
حالا می خوام بنویسم...
با آنها زیسته ام من
جایی است مرا
برای زیستن بی زمان و پهنه دیگری
. گاهگاهی چنان درختم
که بالغ و نجواگر ؛ بر مغاکی
رویایی را متحقق می کند، که کودک در گذشته
در اندوهان و آوازهایش از کف داد.
******************************************
با لباسی پاره از فروشنده پرسیدم : انسان متری چند ....خندید و گفت..انسان را به
احساسش می فروشم....من يک احساس ناب را فروختن به لباسی کهنه...
تويی که نيومدی وای دوست دارم اين رو گوش کنی هر چند که نمی دونم ميای يا نه..امدوارم که بيای
ارويکلمه روبرو کليک کن.......** منو ببخش **....
*******************************************
ما همه اسير اين زمونيم....
تو به زمان مجال ِ گذر می دهی
تو را آرامشی نيست
دهقان حس ات را می يابد
آن را بر می گيرد و به سويی می افکند
و دو باره بر می داردش...
بگذار همه چيز بر تو رخ دهد: زيبايی و هراس
آدمی تنها می بايد برود:هيچ احساسی دورتر نيست
مگذار از تو جدايت کند
درياب مرا درياب که
سرزمينی نزديک به توست که
شما آن را زندگی می ناميد..
من هم مثه يه باغبون..بهترين احساس کسی رو داغون کردم...
منو ببخش....
**********************************
تمام حرف من....
بدين سان مرا هوای رفتن به سوی توست
صدقه گير ِ آستان های غريبانی
که با بی ميلی طعامم می دهند
و هنگامی که راه ها بسياری را پريشان سازد
همنشين ِ پيرترين ها خواهم شد
خود را به پيران .ريز نقش خواهم نمود
من از کنار مردانی کور می گذرم..
که با کودکانشان انگار با چشمانشان می نگرند..
********************************************
همتون رو دوست دارم تا بعد....
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٦ ب.ظ توسط هیچکس
