آرام و بی صدا
من خوبم اگه جویای احوال من هستید شکر .. نماز روزهاتون قبول باشه ... انگار همین دیروز بود زورمون میوم که کتاب زندگی رو برداریم و نگاش کنیم که چیکار کردیم و به کجا رسیدیم ... همین دیروز بود که چند بار لباس های مدرسه رو می پوشیدیم و تو آیینه خودمون رو ورانداز می کردیم وای چه روزایی بود . حالا باز فردا خیابونا پر میشه از هیاهوی بچه ها .. دلم خیلی اونوقتارو می خواد .
الان داریم من و همسرم واسه افطار ( جاتون خالیه ) حلوا عسلی درست می کنیم . باید برم هم بزنم و بیام بنویشم چه حال و هوایی داره تلاش برای زندگی اونم دو نفری ...
باید منو ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم ...
برای دوست داشتن به دنبال دلیلی نمی گردم ، دلیل دوست داشتن اینجاست .. مهر را می توان از نگاهش از وجود بی مثالش ، آرام آرام بر وجودم می نشیند حس کنم ... آرام آرام ...
دوستت دارم به آبی آسمان و به آرامی موج هایی که ماهی کوچکمان در حوض می آفریند ...
برای تو با تو در کنار تو خواهم زیست و دوست داشتن را با تو با اوج می برم ....
همسر مهربانم دوستت دارم ....
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٦ ب.ظ توسط هیچکس
سلامی دوباره و . . .
خبری از خودم : دیگه کم کم رفتنی ها باید می رفتن من هم اومدم بگم و برم ...
ازدواج کردم خبر ندارید !!!
اگه جویای احوالم هستین .... خوبم .... خوشبختم .... زندگیمو با همسرم دوست دارم و عاشقونه می پرستمش .....
مواظب خودتون باشید تا همیشه خدانگهدار . . .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٧ ب.ظ توسط هیچکس یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦
یاداشت هایم همیشه برای تو بود ...
دوستت دارم
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٠ ب.ظ توسط هیچکس سهشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥
سکوت پر از خالی من
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزیم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم گره از تو نسیت می دونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو جونم واسه این بود که می دیدم داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت میمیرم تا کنار م نسوزی از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن دست تو اول عشق بسپرش به آخرین مرد مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد
******************
میدونم برات عجیبه این همه اسرارو خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده دار واسه تو گریون دردم
میگزری از منو میری اما من باز بر میگردم
میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدیهات چه جوری بازم صبورم
میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم
میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستیم یه جوری با خیالت رازی میشم
میدونی واسه چی از تو بد میبینمو میخندم
تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
میدونم یه رو می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٠ ب.ظ توسط هیچکس جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥
دستهايم بوي دستهايت را گرفته اند . . .
من اينجا عجيب . . .احساس تنهایی مي كنم . . .من اين حس ناگوار را بي تو نمي دانم چگونه بگذرانم . . . من بلد نيستم بي تو . . .بي كلام تو كه به من بگويد . . . ، . . . محكم باش ...قدم روي اين همه خار . . .اين همه درد . . .بگذارم ....من تنهايم . . .و در اين تنهايي رنج آور . . .بي تو بودن را چگونه بياموزم . . .؟ . . .
دستهايم بوي دستهاي گرم تو را گرفته اند . . .
قلبم درد مي كند . . .همان نقطه عميق قديمي . . .همان درد قديمي . . .
شبهايم به بيداري مي گذرند . . .و من نمي دانم . . .بلد نيستم بيداري شبها را بي تو چگونه سر كنم . .
سکوت را می پذیرم
اگر بدانم
روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم . . .
اکر بدانم ،
روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم
اگر بدانم ،
روزی تو خواهی فهمید
که " دوستت دارم ". . .///
هنوز هم
چشمانم، نگاهت را
نگاهت، لبانم را
و لبانم، لبانت را نشانه میرود
در طلب یک بوسه
هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن
حتّی زیباتر از گذشته . . .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٤ ب.ظ توسط هیچکس جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥
. . .
. . .
در زير اين همه آسمان و سوز
دارم قصه هاي هزارويک شبم را با تو همچو خيال مي بافم
و تو در کنار آتش نشسته اي
قهوه ات را بي خيال مي نوشي
و فراموش کرده اي که
فال من تلخ تر از اين فنجان است
. . .
از جاده هاي پرت مه آلود شب پاي مي کشيد.................خورشيد لخته سايه هاي از هم دريده را............چون خون. . .
در پيش پايمان .........قي مي کرد.باز بايد بگويم من؟...........همين که نگران روزهاي تو هستم. . .
. . .
بزرگ شدن ، مثل مني كه امسال هم نخنديد مثل مني كه چند سالي هست كه نخنديده، كه بزرگ شدن تنها درد بود ؛ درد يافتن درد..............................درد كنار گذاشته شدن.....درد تنها شدن ..........درد درك رنج عظيمي كه هرچه فرياد بزني كسي نمي فهمدت؛ درد لمس سرب تنهايي جنون آوري كه در ميان همه دنيا رهايت كرده اند...........مثل درد قلبم وقتي كه مي خواهم بتپد و نمي تپد...............مثل درد چشم هايم وقتي مي خواهم نگرينداما ياريم نمي كنند............و تو يادم دادي گريه را.........................
. . .
و من بزرگ مي شوم . . .
حضورت را دوست دارم / / / حتي سكوتت را. . .
. . .
ماه سيگار ميكشد و خط سفيد ميان جاده تنها خيال فريب خورده ايست كه بي بهانه مسير قدم هاي من را و تو را از يكديگر جدا ميكند. . .
ماه سيگار ميكشد و كوتاهي زندگي در قياس مسافتي كه من هنوز نپيمودم آزار دهنده است. . .
. . .
دوباره روزهاي سرد دلتنگي
زندگي كردن با همون خاطراتات قشنگ چند روزه
گريه هاي بي صداي شبونه
دوباره حسرت لمس دستات
نگاهت
تمام وجودت
ميدوني حسرت چه شكليه...اون جوري كه وقتي گريت ميگيره سرتو محكم تو بالشتت فرو كني هي يادت بياد كه اون نيست. . . ///


¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ب.ظ توسط هیچکس جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥
...

¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۱ ب.ظ توسط هیچکس دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥
.. .
.jpg)
سرتو بزار روي شونه هام
من سرم رو ميزارم روي سرت
دستامونو حلقه مي كنيم
من پرواز مي كنم
تو به دنبال
تا توي آسمونا
من بو مي كشم
موهايت را
تنفس مي كنم و زنده مي شم///
سرم رو كه مي ذارم روي سرت
فكر مي كنم
تو چي فكر مي كني؟
مي دونم كه داري به اندازش فكر مي كني!
چه بزرگه خوشبختي مون
چه زياده عشقمون
چه اندازه ايم براي هم
در آغوش تو
در ميان بهشتم
در اوج آرامش
در اوج خوشبختي
در آغوش تو
شكل بچه گي هايم
صاف و ساده و معصوم
شايد شكل تو
شايد به زيبايي تو
در ميان آغوش تو
من خودمم
همان كه تمامش تويي
همان كه دوستش مي داري. . .///
يگانه مي شوي
با هر نگاه كه به دوردست هاي زندگي مان دوخته اي
نگران نباش عزيزم
دلتنگ نباش عزيزم
زياد دور نيست
همين فرداي خيلي نزديك دور است
كه تا ابد در آغوش يكديگر باشيم///
كه تا ابد
در آغوش تو
بمانم
بميرم
زنده شوم
زندگي كنم
در آغوش تو...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٩ ب.ظ توسط هیچکس شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥
آخه تا کی
سلام روز های تکراری
سلام اتاق من من ــ اتاق آبی ــاتاق خاطره هام
باز هم برگشتم روی خط سرد و آبی تنهایی های اتاقم
باز هم برگشتم به همون حس غریب و آشنا ، همون دلتنگی همون حس نیاز ، نیاز به بودنت ، آغوش گرفتنت ، بوسیدنت ...
آره باز هم تکرار، تکرار ، تـکـــــــــــــــــرار
خیلی سخته مجبور باشی روزهای سخت گذشته رو دوباره تکرار کنی . کنج اتاقت بشینی همون عروسک * رو بغل کنی، دلت رو خوش کنی به خاطره ی اون چند روزی که با هم گذشت .
خاطره ها تو رو خوشحال کنن و وقتی خواستی از خوشحالی محکم بغلش کنی به خودت بیای و ببینی چقدر از هم دورید و یه دفعه بزنی زیر گریه . دیگه اون نیست تا آرومت کنه اشکات رو پاک کنه و بگه:«عزیزم من پیشتم دیگه گریه نکن »
با گریه هام فر یــــــــــــــــــــــاد می زنم ...///
سخته اینطور زندگی کردن که لحظه هات فقط با وجود یه نفر قشنگ بشه که از تو دوره
سخته که شبها نتونی بغلش کنی و با گریه خوابت ببره
سخته که باهاش حرف بزنی اما صدات رو نشنوه
سخته که فقط چند روز یـــکـــسال رو بتونی ببینیش
خیلی سخته که بدونی بهت نیاز داره ولی نتونی کنارش باشی
سخته که هیچکس باورمون نکنه که عاشقونه همدیگرو دوست داریم
سخته ،سخته ندونی کی می خواد این روزها تموم بشه ؟ کی تموم می شه ؟ کی ؟؟؟
بهونه گیر بارانی ات

¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٧ ب.ظ توسط هیچکس دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥
....
س مثل سکوت
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٩ ب.ظ توسط هیچکس دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
هيچ ...
. . .
هیچ بارانی نمی بارد / مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمی زند / مگر هدیه دهد.
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند/ مگر شیرین باشد .
هیچ لبخندی نیست / مگر شادی بیاورد.
و هیچ بهاری نمی آید / مگر سال دیگری درپیش باشد .
پس بگذار باران شوق برزندگی ات ببارد/ تا روحت را صفا دهد.
گلهای عشق در دلت جوانه زنند/ تا آنها را به دیگران هدیه کنی.
خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی .
وبهار بیاید تا بدانی بازهم فرصت بودن هست............
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ توسط هیچکس پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥
بدون شرح
بدون شرح ... فقط نگاه کن ..!



¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٩ ب.ظ توسط هیچکس جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥
و شاید تاوان نبودن٬ نایستادن٬ ندیدن ...
گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبهروت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٦ ب.ظ توسط هیچکس یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
هی ...دوست دارم. . . ميشنوی!
. . .اما آن دل دیوانه بداند
دوستت دارمی که برایش
خرج شد
از تمام وجود بود
برای تمام وجودش/ / /
هدیه ای که که در آن
هم آغوش بود
هم بوسه
هم زندگی . . .

. . .
لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...
آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و
به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...
حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است
مرداب تنهاست و من تنهاتر
مرداب مرا هم در برگرفته
سکوت غریب مرداب
حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته
تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است
پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند
به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را
تنها تو می توانی از اسارت برهانی . . ./ / /
ديوونت
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٠ ب.ظ توسط هیچکس یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥
...
. . .
پشت اين ديوارچينه کهنه باغ


¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۱ ب.ظ توسط هیچکس
